تبليغاتX
۞ علف زیر پاتیم فقط خر نشی ما رو بخوری ۞ - بازم از بدکیدز خدا بیامرز!

۞ علف زیر پاتیم فقط خر نشی ما رو بخوری ۞

به پیر به پیغمبر اینا ماله بالای 18 ساله... بیخود تو نیا!!

بازم از بدکیدز خدا بیامرز!

نمی دونم این بابایی  چرا ماشينو به ما نمی ده؟ من بدبخت بعضی روزا مجبورمیشم با تاکسی به

دانشگاه برم . رفتم ۱۵ خرداد ، ديدم يه تاکسی واستاده و منتظر مسافره .

 

رفتم جلو نشستم چون قبلا صندليهای عقب اشغال شده بود . 

 راننده عزيز هم هنوز نتوانسته مسافر ديگری پيدا کند ، بنابراين کله اش را از پنجره مياورد داخل و نگاهی به کيف سامسونت کرد و پرسيد داداش شما دو نفر حساب ميکنيد . من هم گفتم عمرا که دو تا حساب کنم . بنابراين با بر خوردی که در شأن يک بچه بد نبود من را از ماشين پياده کرد ، اومدم درسی درست و حسابی بهش بدم ، که بعد با خودم گفتم : واقعا حيف نيست روز به اين قشنگی رو با قتل و ادم کشی شروع کنم ، برای همين بيخيال قضيه شدم ( چون دعوا يک بچه بد اورجينال هميشه آخرش با قتل تموم ميشه ) . اين راننده محترم نميتونه ببينه که من دانشجو ام و تازه شم کيف ساسونت هم دارم ، اگه موقعی که بچه بود براش چیپس و پفک ميخريدند ، الآن عقده ای نميشد .حالا هم که چيزی نشده فقط اين سعادت نصيب ماشين عقبی ميشود که من رو سوار کنه ، من هم فقط شماره ماشينشو برداشتم تا بدم رفقا بعد يه کم گوش ماليش بدن .



ماشين عقبی خالی بود و من هم با خيال راحت رفتم و جلو نشستم .

 

سه تا دختر خانوم از راه ميرسند و از راننده تاکسی میپرسن : آقا خيابون ... ميخوره .

 

راننده هم گفت : بعله آبجی ، بفرماييد ...

 راننده هم با سه سوت اومد پایین و درو براشون باز کرد و گفت : بفرماييد آبجی ها . فقط من نفهميدم که چرا آبجی هاشو اينطوری نگاه ميکرد . احتمالا مدت زياديست که آنها رو نديده . خلاصه اون آبجی ها سوار شدند ، راننده هم همون طور محو تماشای آبجيهاش بود .

 

جوانکی که ۲۰۶ دارد ، جلوی ما پارک کرده و با ماشينش حال ميکند ، والا ما خودمون  که پژو ۴۰۵ داريم اين قدر کلاس نميزاريم بعد اين جوجه فنچول تازه به دوران رسيده ، که ۲۰۶ اش ، نصف ۴۰۵(+۸) ما نميشه اين قدر پز ميده .

 

متوجه نشدم اون چرا بعد از ديدن سرنشينان عقب تاکسی ، به فکر فروش ماشين صفرش افتاد ، نوشته ای را به شيشه پشت ماشينش ميچسباند : فروشی کامبيز ، تلفن 0913161و بقيش بماند .

 

مسافرين صندلی عقب هم از من خودکار ميخوان ، لابد فهميده اند که من شخصيت فرهنگيه فرهيخته ای هستم و هميشه خودکار همراه دارم ، حدس ميزنم که سه نفری ميخواهند پولهايشان را روی هم بگذارند و ۲۰۶ را بخرند ، وگرنه شماره موبايل طرف رو ميخوان چيکار ؟

 

بالاخره يک مسافر ديگر از راه ميرسد و ظرفيت ماشين تکميل ميشود . پيرزنی چروکيده با صورتی پر از زگيل سوار ماشين ميشود . خودش را جمع و جور ميکند و با عشوه گری و با لحنی خاص به من ميگويد : آقا لطف کنيد فاصله رو رعايت کنيد !!! . تصديق ميفرماييد که همه را نفت ميگيرد ، ما رو راکتور اتمی ! ( انرزی هسته ای ...)

 

راننده محترم راه افتاد . او آدم خانواده دوستيست ، چون بيشتر از اينکه حواسش به خيابان باشد ، توی اينه آبجيهاشو ورانداز ميکرد . . همين خانواده دوستی او نزديک بود کار به دستمان بدهد ، که به خير ميگذرد ، آقای مسافر کش ، راننده ماشينی را که نزديک بود با آن تصادف کند را مورد تفقد خود قرار ميدهد ، از بستگان درجه اول او به نيکی ياد ميکند و او را ياد آنها مياندازد ، واژگانی که در مدح ايشان به کار ميبرد از آن واژه های به خصوص است . او حتی ملاحظه آبجيهايش را هم نميکند . صندلی عقبيها به او ميگويند : آقا شما چرا اينقدر لمپنيد . او هم که فکر ميکند قربون صدقه اش ميروند و کلی ذوق مرگ ميشود . اصلا راننده تو عالمی ديگری است ، او بر خلاف ديگران نه تنها از معطل شدن در ترافيک احساس ناراحتی نميکند ، بلکه آنرا مجال خوبی برای تميز کردن و تنظيم آينه هايش ميابد .

 

بالاخره مسافران صندلی عقب پياده ميشوند و راننده با چشمهايش آنها را بدرقه ميکند ، اون پيرزنه هم رفت عقب نشست . چند لحظه بعد که حواس راننده سر جايش مياد از او میپرسم : آقا اين کارتی که به شيشه چسبوندی : مامان من ديش دارم ، يعنی چی ؟

 

جواب ميدهد : آقا شما که غريبه نيستی ، مسافرکشی کفاف ، خرجم رو نميده ، واسه همين مجبورم يه شغل دوم هم داشته باشم ، پس نصاب ديش هم هستم وماهواره تنظيم ميکنم .اين کارته هم تبليغه ! چون نميتونم توی روزنامه و مجله آگهی بدم ، مجبورم تبليغ رو به صورت غير علنی و غير شفاف توی ماشينم انجام بدم و مشتريهامو اينطوری جذب کنم .شما هم اگه احتياجی به نصب و تعمير داشتی من در خدمتم .

 

اون پيرزنه هم از عقب گفت : آره مادر ماهواره چيزه خيلی خوبيه ، من يه دونه از اون ديجيتالياشو دارم ، و بيشتر برنامه های شبکه ايکس ايکس ال رو ميبينم ، از فی شن ها هم بدم نمياد .

 

من با حيرت و بهت پرسيدم : آقای محترم ، خانوم گرامی وقتی ما ۷ شبکه به اين جذابی داريم که آدم نميتونه يه لحظه چشم ازشون برداره ، آخه ديگه چرا ماهواره ؟ مگه شما نشنيدی ماهواره ادمو از راه به در ميکنه ، ماهواره ديدن کار خيلی بديه ، اوفه ، جيزه ، شما ميدونين با اين کارتون در بهشت بروتون بسته میشه؟

 

راننده هم گفت : ببين داداش اين قدر نميخواد تند بری ، ماهواره مثه چاقو ميمونه ، هم ميشه ازش خوب استفاده کرد ، هم استفاده بد ، اصلا شما ميتونی بعضی کانالاشو قفل کنی .

 

من هم که در اون موقع جو بسيجيت و امر به معروف اين چيزا گرفته بودم ، سريع گفتم : ببين برادر م ، اين مثله اين ميمونه ، که تو يک دختر خوشگل و مامانی رو بياری تو خونت ، بعد به همه بگی کسی حق نداره که بهش دست درازی کنه ، بعدشم شورت اهنی پاش کنی و ده تا قفل و زنجير هم بهش بزنی ، خب اين که نميشه ، چون يه بار ميبينی شيطون مياد گولت ميزنه ، بعدشم دست به دولت ميزنه و ..... ميری با دختره ......، برای ماهواره همين طوره ، وسوسه ميشی که بری قفل کانالها رو باز کنی و ...

 

راننده هم که بد جوری اعصابش از دست ما خورد شده بود ، همون بغل نگه داشت و گفت ، اصلا چه غلطی کردم به تو گفتم ، آقا من اصلا ماهواره نصب نميکنم ، اصلا ماهواره نگاه نميکنم ، من فقط ميشينم ۷ کاناله خودمونو ميبينم ، بعدشم گازو گرفت و رفت . البته من فهميدم که حرفهای آخريشو برای گمراه کردن من گفت ، من هم شماره ماشين اين رو هم برداشتم ، تا اينو اين دفعه به برادران مخلص و جان برکف بسيج بدم ، تا پوست کلشو بکنن ، تا ديگه فکر نصب ماهواره از سرش بره بيرون .

خب در پايان اين مطلب يک جمله از آدولف هيتلر :

 

همه ابر قدرتهای جهان از من ميترسند ، من از زنم ميترسم و زنم از سوسک .

 

نتيجه گيری اخلاقی : سوسک از همه موجودات وحشتناکتره .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 22:16  توسط ماشال کاشونی  |