تبليغاتX
۞ علف زیر پاتیم فقط خر نشی ما رو بخوری ۞ - جکای +18 نگی چرا به من نگفتی؟؟

۞ علف زیر پاتیم فقط خر نشی ما رو بخوری ۞

به پیر به پیغمبر اینا ماله بالای 18 ساله... بیخود تو نیا!!

جکای +18 نگی چرا به من نگفتی؟؟

سلام... ما هم بعد از یه سفر کوتاه مدت دوباره اومدیم با کلی جک جدید اما فعلا

 

به همین قدر قناعت کنید....

 

در ضمن مطلب قبل رو پسر بد نوشت نه من ( شخص شخیص ماشال کاشونی)!!!

 

منتظر نظرات قشنگ یا زشت شما هم نیستیم!

 

يارو حاجيه قرار دادگاه داشته، نميدونسته چجور لباسي بپوشه. حاج‌آقاي حجره كناري

بهش ميگه: حاج‌آقا، يك دست لباس كهنه رنگ و رو رفته بپوش كه قاضيه دلش به حالت

كباب شه. ازون طرف حاج‌آقاي حجره روبرويي بهش ميگه: حاج آقا يك دست لباس نو و ترتميز

 بپوش كه اونجا قاضيه حساب دستش بياد با كي طرفه! حاجيه گه گيجه ميگيره،

 آخر ميره از يكي از رفقاي قديميش (كه به ضرورت جكي(!) ترك هم بوده) ميپرسه:

آخر ما چي بپوشيم. تركه بهش ميگه: ببين حاج‌آقا، بگذار برات يك داستان بگم:

 يك روزي يك دختري ازدواج ميكنه، نميدونسته واسه توي حجله چي بپوشه.

 مادرش بهش ميگه يك پيرهن دراز و محجوب بپوش برو تو، ولي خاله‌اش بهش ميگه:

 نه دخترم، يك دامن تنگ و كوتاه بپوش. حاج‌آقا شاكي ميشه،

 ميگه: مرتيكه حجله رفتن اون زنيكه چه ربطي به دادگاه من بدبخت داره؟!

 تركه ميگه: حاج‌آقا ربطش اينه كه تو جفتش توفير نميكنه چي بپوشي..

 درهرحال آخرش كونت ميگذارن!

 

***

يك روز 3 تا دراكولا نشسته بودند اولي گشنش شد گفت من رفتم چيزي بخورم.

 بالهاشو باز كرد و فششششششش رفت و بعد از 5 دقيقه برگشت تموم دهانش خون آلود بود

دوستاش گفتن كجا رفتي؟ گفت اون ساختمون بلند را ميبينيد؟ گفتند آره

 گفت رفتم طبقه سوم يك دختر خوشگل آنجا بود خونشو خوردم.

 دومي دهنش آب افتاد و گفت: ما هم رفتيم و فشششششش بال زد رفت و بعد از 5 دقيقه

 برگشت دهنشو صورتش پر از خون بود. بقيه گفتن كجا رفتي؟ گفت اون ساختمان بلند اولي

 هيچي اون برج بلند دومي را ميبينيد؟ گفتند آره. گفت:رفتم اونجا دو تا دختر خوشگل بودن

خون هر دو تاشون رو خوردم. سومي كه ترك بود ديد عجيب كم آورده هيچي نگفت و فيشششش

 بال زد و رفت. 20 دقيقه گذشت اون دو تا ديدند دراكولا تركه آمد آقا سر تا پا خون.

 فكشون كش آمد گفتن: بابا ايولا كجا بودي؟ تركه گفت: واللا اون ساختمون بلند اولي هيچي

 اون برج دومي هم هيچي اون برج سوي رو ميبينيد؟

اون دوتا گفتند: آره. تركه گفت: خوب من نديدم....!

 

***

 

زن تركه داشته تو خيابون ميرفته، دكمه روپوشش باز بوده، يك پستونش هم مثل آفتاب درخشان بيرون!

يارو حزب الله يه مياد بهش ميگه: زنيكه جنده! درست كن لباستو! زنه نگاه ميكنه به روپوشش،

 ميزنه تو سرش ميگه: اوا خدا مرگم بده! باز بچه رو تو اتوبوس جا گذاشتم!

 

***

يه هفته قبل از جنگ آمريكا با عراق، تو يه جلسه مطبوعاتي، بوش با كالين پاول نشسته بودن،

 بوش طوريكه انگاري توجهي به خبرنگارا نداره رو ميكنه به طرف پاول و ميگه:

 پاول جون تو جنگ با عراق ميخوايم طوري حمله كنيم كه حداقل يه ميليون زن و بچه عراقي

با يه زن خوشگل مو بلوند چشم آبي فرانسوي رو به خاك و خون بكشيم!

يهو تموم خبرنگارا داد ميزنن، زن خوشگل مو بلوند فرانسوي رو واسه چي ميخواي بكشي؟

بوش بدون اينكه به خبرنگارا نگاهي بندازه به پاول ميگه:

 نگفتم اگه يه ميليون عراقي هم بميره كسي به تخمشم نيست!

 

***

 

یه روز تو اخبار به زنا ميگن شوهراتونو بفرستيد براي کمک به بوسني زنا به شوهراشون ميگن

 بريد ولي قبول نميکنن براي همين زنها تصميم ميگيرن برن بر عليه شوهراشون تظاهرات کنند

 در تظاهرات ميگن: يا که ميريد به بوسني يا شب جمعه کس نيست
مردا ميگن: ما نميريم به بوسني به کيرمون که کس نيست

 

 ***

به يه نفر گفتن چه وقتي خيلي ضايع شدي گفت:يه روز دختر خالم بهم زنگ زد گفت: بيا خونه خاليه!!

منم خوشحال شدم رفتم. در و که باز کردم ديدم کسي نيست! دختر خالم گفت:

 من ميرم تو اتاق تو هم 5 دقيقه ديگه بيا تو!! منم 5 دقيقه بعد رفتم تو ديدم همه ميگن

تولد نولد تولدت مبارک. بعد به طرف ميگن خب چه ربطي داشت! ميگه: اخه لخت رفته بودم تو

 

***

 

يه ترکه ميره داروخونه ميگه اقا يزيد دارين! ميگه يزيد چيه؟!!ما يزيد نداريم.

ترکه ميگه هموني که مي زارن سر اونجاشون ديگه!!!!!

مرده ميگه با با اسمه اون که کاندومه با با!!

ترکه ميگه ايلده من نيميدونم هر چي جلوي اب و بگيره يزيد ديگه!!

 

***

 

يه مسيحيه با يه تركه قرار ميزارن زن همديگر رو بكنن! تركه به زنش ميگه:

 يارو كه اومد اتاق بهش بگو يا عيسي مسيح ! طرف پشيمون ميشه!

 زنه همين كار رو ميكنه و مسحيه پشيمون ميشه!
از اون طرف مسيحيه به زنش ميگه هر وقت تركه اومد تو اتاق بهش بگو يا علي!

 طرف شرمنده ميشه نميكنه! تركه ميره تو اتاق زن مسيحيه زنه ميگه يا علي!

تركه شلوارشو در مياره ميگه : علي يارت! لنگو بده بالا!!!!!!!!!

 

***

 

قاضي به شاهد كه يه ترك بود ميگه: لطفا" بريد تو جايگاه شهود و كتاب انجيل رو بگيريد دستتون

و قسم بخوريد كه راست ميگين. تركه ميره جايگاه شهود و انجيل رو ميگيره دستش و بلند ميگه:

 اين تو كون آدم دروغگو!!!!!!!

 

***

 

مسؤل خوابگاه دخترا همه دخترا رو جمع مي‌كنه، ميگه: ديشب يه مرد اومده بوده تو خوابگاه.

 همه ميگن: واااي... يكي ميگه: هه هه هه...! مسؤل خوابگاه ميگه: اينطور كه فهميديم اين

 مرده رفته بوده تو اتاق يكي از دخترا. همه ميگن: واااااي... يكي ميگه: هه هه هه...!

 مسؤل خوابگاه ميگه: تازه، يه كاپوت هم پيدا شده. باز همه ميگن: وااااااي... يكي ميگه:

 هه هه هه...! مسؤل خوابگاه ادامه ميده: ولي گويا اون كاپوت سوراخ بوده.

 همه ميگن: هه هه هه... يكي ميگه: واااااي

 

***

 

تركه با خانومش ميره پيش دكتر. ميگه: آقاي دكتر من يه مشكلي دارم، روم نميشه بگم.

 دكتره ميگه: عزيزم بگو، مسئله اي نيست. تركه ميگه: آقاي دكتر من بلد نيستم با خانمم

 ازون روابط برقرار كنم! دكتره ميگه: بابا اين كه كاري نداره، خوب خانوم مي‌خوابند زير،

 شما مي‌خوابي رو، بعد هم شما آالت تناسليت رو مي‌كني تو آلت تناسلي خانوم.

 تركه ميگه: آقاي دكتر من اين چيزا رو نمي‌فهمم. اگه ميشه شما يه بار اينكارو انجام بديد،

 من ببينم ياد بگيرم. دكتره ميگه: باشه و زنه رو مي‌خوابونه رو تخت، لباساش رو در مياره،‌

 تا دسته مي‌كنه. كارش كه تموم ميشه، تركه ميگه: آقاي دكتر اگه ميشه بگذاريد منم يه بار

 امتحان كنم ببينيد خوب ياد گرفتم يا نه. خلاصه تركه هم ميفته رو زنه واساساً‌ ترتيبشو ميده.

 قضيه مي‌گذره، تا بعد از يكي دوهفته،‌ باز دكتره مي‌بينه تركه و زنش اومدن تو مطب.

 مي‌پرسه: ‌دوباره مشكلي پيش اومده؟ تركه ميگه: والله آقاي دكتر، مي‌بخشيد،‌ بنده شرمندم.

من اونكاري كه شما اون سري يادم داديد رو يادم رفته! اگه ميشه يك بار ديگه نشونم بديد.

 باز دكتره يك دست اساسي ترتيب زنه رو ميده و بعدش دوباره تركه امتحان مي‌كنه ببينه

ياد گرفته يا نه! خلاصه اين قضيه چند هفته پشت سر هم تكرار ميشه. يك روز دكتره و رفيقش

 داشتن از خيابون رد ميشدن كه تركه ودوستش رو اون طرف خيابون ميبينن. دكتره به رفيقش

 ميگه: اون يارو رو ميبيني؟ ازون تركاي خره! هر هفته زنشو مياره مطب ما مي كنيم!

 تركه هم به دوستش ميگه: اون يارو دكتره رو ميبيني؟ خيلي پخمست!

 هروقت خانوم بلند مي كنيم مكان نداريم، ‌مي بريم مطب اين مي كنيم

 

***

 

 زنه ميره پرنده فروشي، ميگه: من يك طوطي باهوش ميخوام. يارو ميبردش جلوي يك قفس،

 ميگه: خانم اين باهوش ترين طوطيه كه من تاحالا ديديم. زنه به طوطيه ميگه: سلام طوطي.

 طوطيه ميگه: سلام خانم! زنه ميگه: من اگه تو رو بخرم و ببرم خونه، بعد فردا با يه آقايي بيام خونه،

 تو چي ميگي؟! طوطيه ميگه: ميگم سلام جنده خانم!! زنه بهش بر ميخوره و ميگه: واه!

چه طوطيه بي ادبي! من اينو نميخوام! يارو فروشندهه ميگه: خانم شما اصلاً ناراحت نباشين.

 من دو هفته باهاش كار ميكنم، اخلاقش درست ميشه. خلاصه زنه دو هفته بعد مياد،

 به طوطيه ميگه: سلام طوطي. طوطيه ميگه: سلام خانم. زنه ميگه: من اگه تو رو بخرم و ببرم خونه،

 بعد فردا با يه آقايي بيام خونه تو چي ميگي؟! ميگه: ميگم سلا م خانم. خوش اومدين آقا!

زنه ميگه: اگه با دو تا آقا بيام چي؟! طوطيه ميگه: سلام خانم،‌ خوش آمدين آقايون! زنه ميگه:

 اگه با سه تا آقا بيام چي؟! باز طوطي همونو ميگه. خلاصه همينجور تعداد آقايون زياد ميشه

 تا ميرسن به شيش تا آقا. يهو طوطيه شاكي ميشه، برميگرده به فروشنده ميگه:

 ببين حمید آقا! نگفتم خانم جندست

 

***

به تركه ميگن چرا به دخترت تجاوز كردي؟ ميگه پسري كه درس نميخونه بايد خوارشو ....!

 

***

 

حکيمی دختران خود را نصيهت ميکرد و گفت: دختران به دو چيز ننازيد

۱-پرده بکارت

۲- مهريه بالا

که اولی به کير راستی و دومی به تخم چپی بند است

 ***

يه تركه ميره بالاي پل عابر پياده ميگه خب من خر » من نفهم. آخه مگه شما اينجا رودخونه ميبينيد كه پل زديد

***

يكروز تهرانيه داشت با اتوبوس ميرفت مسافرت شب تو اتوبوس رفت يه چيزي رو گذاشت تو گوش راننده برگشت راننده رنگش پريدبعد از چند لحظه باز هم رفت پيش راننده بعد از چند لحظه راننده با عصبانيت زد بغل همه گفتند چي شده گفت بابا يكسره به من ميگه بزن تو يك ماشين يا چپش كن تا كمي بخنديم..

***

به تركه ميگن اگه تو دريا كوسه دنبالد كنه چيكآر ميكونى ميگه ميرام رو درخت !
ميگن تو دريا درخت نيست!
ميگه مجبورام _ مجبورام میفهمی یا نه!!!!!

***

و اما شاه جک این پست:

يك روز تركي به پزشك مراجعه ميفرمايد من انگل دارم دكتر براي ديدن انگل با چراق قوه به چونش نگاه ميكند ترك گوز میده دكتر ميه چرا گوز دادی بي ادب؟ترکه میگه تو مرام ما نيست كه كسي براي ما چراغ بزند وما بوق نزنيم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 9:12  توسط ماشال کاشونی  |