تبليغاتX
۞ علف زیر پاتیم فقط خر نشی ما رو بخوری ۞

۞ علف زیر پاتیم فقط خر نشی ما رو بخوری ۞

به پیر به پیغمبر اینا ماله بالای 18 ساله... بیخود تو نیا!!

بزودی...

مردی با زنی مشغول کارهای مهمی بود. در حال بررسی دید که بخش مربوطه خانم شدیدا دچار انبساط است و گشادگی شدیدی بر آن عارض است. از خانم پرسید: ببخشید خانم! اسم شریف شما چیست؟ زن گفت: وسعت خانم!
مرد گفت: کور شوم که می بینم و می پرسم.

 

اکبری، در حالی که یک فصل حسابی عرق و لوبیا و ماست و خیار خورده بود و حالش خراب بود، در حالی که اشک از چشمانش روان بود و قیافه ای اندوهبار گرفته بود و کتش را یک وری روی دوشش انداخته بود، با صدای دورگه داشت این بیت را می خواند:
مرا به وصل تو ای گل امیدواری بود
مرا نهادی و رفتی، چه کونده خواری بود!

 

شبی کسی می خواست مهمانی برود. دوستش به او گفت: به صاحبخانه بگو من برادرت هستم و مرا هم با خودت به مهمانی ببر. راه افتادند، وسط راه یک آشنای دیگر را هم دیدند و وقتی فهمید آنها می خواهند به مهمانی بروند، گفت: به صاحبخانه بگو من برادر زنت هستم و مرا هم با خودت به مهمانی ببر. سه نفری به طرف مهمانی راه افتادند. وسط راه یک دوست دیگر را دیدند. او گفت: من هم با شما به مهمانی می آیم. کسی که کارت داشت، گفت: من دو نفر را به زور با خودم می برم، تو چطوری می آیی؟ مرد چهارمی گفت: صاحبخانه خودش مرا می شناسد.
وقتی به محل مهمانی رسیدند، صاحبخانه خواست که کارت شان را نشان دهند. اولی کارتش را نشان داد و گفت: ایشان هم برادرم هستند. صاحبخانه که ناراحت شده بود، سومی را نشان داد و گفت: ایشان چی؟ اولی گفت: ایشان هم برادرزنم هستند که چون امروز از سفر آمده بودند، از ایشان درخواست کردم با من بیایند. صاحبخانه با عصبانیت مرد چهارمی را نشان داد و گفت: این مادرقحبه دیگر کیست؟ مرد چهارمی گفت: دیدید گفتم صاحبخانه مرا می شناسد!

 

آقا نجفی، یکی از مراجع تقلید اصفهان یک روز از کوچه ای می گذشت. رسید به دو زن که چون کوچه تنگ بود، مجبور بود از وسط آن دو زن رد شود، بنابراین ایستاد و به آنها گفت:
- شما دو زن کنار هم بایستید، چون رد شدن از وسط زنان کراهت دارد.
یکی از زن های اصفهانی که احتمالا خوشش می آمد بامزه باشد، گفت: اما حاج آقا! شما خودتان هم وقتی به دنیا آمدید از وسط زنان رد شدید.
آقا نجفی گفت: بله، اما ایشان به این گشادی نبودند

 

در شب زفاف دامادی به حجله نمی رفت و می گفت:
- من اصلا به این ازدواج راضی نیستم، چون جهیزیه دختر فقط سی هزار تومان است و این بسیار کم است و به همین خاطر هم اصلا پا به حجله نمی گذارم.
موضوع را به پدر عروس خبر دادند، او با عصبانیت به خانه داماد رفت و به او گفت:
- مردک پدرسوخته! من یک دختر خوشگل چهارده ساله را با سی هزار تومان پول به تو داده ام و می گویم او را بکن، تو نمی کنی؟ تو یک صد تومانی به من بده تا من در عرض یک ساعت تمام اعضای فامیلت را بکنم.

 

زنی با پسرش دعوا کرده بود و سرانجام بعد از روزها دعوا به او گفت: من تو را عاق می کنم و هر چه زحمت به پایت کشیدم، حلالت نمی کنم.
پسر در کمال خشم و خشونت گفت: اولا من نمی خواستم به دنیا بیایم و این همه مصیبت و بدبختی بکشم. تو خودت یکشب یقه پدرم را گرفتی که خوش بگذرانی و من بدبخت را درست کردید. در ثانی چه زحمتی برای من کشیدی؟ چه چیزی به من دادی که حلالم نمی کنی؟
مادر گفت: من به تو یک خروار شیر دادم.
پسر گفت: این که چیزی نیست. من حاضرم دو خروار شیر بخرم و همه اش را بدهم به تو هر وقت خواستی بخوری.
مادر گفت: ای بی رحم! من تو را دو سال تمام بغل کردم و تو در بغل من گریه کردی.
پسر گفت: این هم چیزی نیست! من حاضرم تو را چهار سال بغل کنم و تو هر چقدر دلت می خواهد توی بغل من گریه کن.
مادر گفت: از همه بالاتر. من تورا نه ماه و نه روز و نه ساعت و نه دقیقه در دلم نگه داشتم.
پسر گفت: این که اصلا مهم نیست. تو می توانی پانزده ماه و پانزده روز و پانزده دقیقه و پانزده ثانیه بروی توی کون من.

 

گاهی آدم تعجبش می گیرد از اینکه ملت ایران برای هر کاری از شعر استفاده می کردند، از دادن دسور آشپزی تا درخواست پول و سایر موارد. یک شب ناصرالدین شاه دستور داد یکی از زنان حرم که اتفاقا «قاعده» بود، شب برای هم بستری به حضورش برسد. آن زن که طبعا غیر از زیبایی و دادن سرویس های سکسی به شاه هنرهای دیگری هم داشت، موضوع «قاعدگی» خودش را در این شعر به گوش ناصرالدین شاه رساند:
ز «قتل» من اگر شاها دلت خوشنود می گردد
به جان منت، ولی تیغ تو خون آلود می گردد.

 

یک طلبه اصفهانی با طلبه قزوینی در اصفهان مشغول تحصیلات دینی بودند و حجره شان مجاور همدیگر بود. طبیعتا طلبه اصفهانی بر حسب عادات ملی و محلی به بچه بازی علاقه وافری داشت، اما طلبه قزوینی اصلا هیچ چیزی از این مسائل را نمی دانست، انگار که اصلا اهل قزوین هم نبود. یک روز طلبه اصفهانی به قزوینی گفت: رفیق! می آی بریم امشب یه فسقی بوکونیم؟
طلبه قزوینی هم که اصلا نفهمیده بود فسق چیست و چطور آنرا می کنند، موافقت کرد و با همدیگر به محل فسق که سرپل خواجو بود رفتند و یک جوانک مناسب فسق را پیدا کردند. اصفهانی اول وارد اتاق شد و ترتیب جوانک را داد و پولش را هم پرداخت و بیرون آمد و به قزوینی گفت: حالا نوبت تست.
قزوینی وارد اتاق شد، اما نمی دانست چه باید بکند. جوانک اصفهانی هم وقتی دید که این طلبه قزوینی جوان اصلا هیچ آشنایی با فسق ندارد، به او گفت: شلوارت را بکن. و بعد هم ترتیب طلبه قزوینی را داد و به او گفت: حالا پنج تومن به من بده. طلبه قزوینی پنج تومان به جوانک داد و در حالی که محل فسقش درد می کرد بیرون آمد و بدون اینکه هیچ حرفی بزند، با طلبه اصفهانی به محل تحصیلات دینی برگشتند.
یک ماهی گذشت تا اینکه باز هم روزی طلبه اصفهانی سراغ طلبه قزوینی آمد و گفت: می آی بریم یه فسقی بوکونیم؟ طلبه قزوینی که یاد فسق آن شب افتاده بود گفت: نه، من هنوز جای فسق قبلی ام درد می کند

 

یک طلبه اصفهانی با طلبه قزوینی در اصفهان مشغول تحصیلات دینی بودند و حجره شان مجاور همدیگر بود. طبیعتا طلبه اصفهانی بر حسب عادات ملی و محلی به بچه بازی علاقه وافری داشت، اما طلبه قزوینی اصلا هیچ چیزی از این مسائل را نمی دانست، انگار که اصلا اهل قزوین هم نبود. یک روز طلبه اصفهانی به قزوینی گفت: رفیق! می آی بریم امشب یه فسقی بوکونیم؟
طلبه قزوینی هم که اصلا نفهمیده بود فسق چیست و چطور آنرا می کنند، موافقت کرد و با همدیگر به محل فسق که سرپل خواجو بود رفتند و یک جوانک مناسب فسق را پیدا کردند. اصفهانی اول وارد اتاق شد و ترتیب جوانک را داد و پولش را هم پرداخت و بیرون آمد و به قزوینی گفت: حالا نوبت تست.
قزوینی وارد اتاق شد، اما نمی دانست چه باید بکند. جوانک اصفهانی هم وقتی دید که این طلبه قزوینی جوان اصلا هیچ آشنایی با فسق ندارد، به او گفت: شلوارت را بکن. و بعد هم ترتیب طلبه قزوینی را داد و به او گفت: حالا پنج تومن به من بده. طلبه قزوینی پنج تومان به جوانک داد و در حالی که محل فسقش درد می کرد بیرون آمد و بدون اینکه هیچ حرفی بزند، با طلبه اصفهانی به محل تحصیلات دینی برگشتند.
یک ماهی گذشت تا اینکه باز هم روزی طلبه اصفهانی سراغ طلبه قزوینی آمد و گفت: می آی بریم یه فسقی بوکونیم؟ طلبه قزوینی که یاد فسق آن شب افتاده بود گفت: نه، من هنوز جای فسق قبلی ام درد می کند

 

عده ای رفتند پیش آقا نجفی و به او گفتند پسر فلانی لواط می دهد.
آقا نجفی با لهجه غلیظ اصفهانی پرسید:چقدر پول می ستوند؟
گفتند: بیست تومن.
گفت: وای وای! گرونس، والله گرونس! این پول حرومس.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 12:51  توسط ماشال کاشونی  |