تبليغاتX
۞ علف زیر پاتیم فقط خر نشی ما رو بخوری ۞

۞ علف زیر پاتیم فقط خر نشی ما رو بخوری ۞

به پیر به پیغمبر اینا ماله بالای 18 ساله... بیخود تو نیا!!

بازم از بدکیدز خدا بیامرز!

نمی دونم این بابایی  چرا ماشينو به ما نمی ده؟ من بدبخت بعضی روزا مجبورمیشم با تاکسی به

دانشگاه برم . رفتم ۱۵ خرداد ، ديدم يه تاکسی واستاده و منتظر مسافره .

 

رفتم جلو نشستم چون قبلا صندليهای عقب اشغال شده بود . 

 راننده عزيز هم هنوز نتوانسته مسافر ديگری پيدا کند ، بنابراين کله اش را از پنجره مياورد داخل و نگاهی به کيف سامسونت کرد و پرسيد داداش شما دو نفر حساب ميکنيد . من هم گفتم عمرا که دو تا حساب کنم . بنابراين با بر خوردی که در شأن يک بچه بد نبود من را از ماشين پياده کرد ، اومدم درسی درست و حسابی بهش بدم ، که بعد با خودم گفتم : واقعا حيف نيست روز به اين قشنگی رو با قتل و ادم کشی شروع کنم ، برای همين بيخيال قضيه شدم ( چون دعوا يک بچه بد اورجينال هميشه آخرش با قتل تموم ميشه ) . اين راننده محترم نميتونه ببينه که من دانشجو ام و تازه شم کيف ساسونت هم دارم ، اگه موقعی که بچه بود براش چیپس و پفک ميخريدند ، الآن عقده ای نميشد .حالا هم که چيزی نشده فقط اين سعادت نصيب ماشين عقبی ميشود که من رو سوار کنه ، من هم فقط شماره ماشينشو برداشتم تا بدم رفقا بعد يه کم گوش ماليش بدن .



ماشين عقبی خالی بود و من هم با خيال راحت رفتم و جلو نشستم .

 

سه تا دختر خانوم از راه ميرسند و از راننده تاکسی میپرسن : آقا خيابون ... ميخوره .

 

راننده هم گفت : بعله آبجی ، بفرماييد ...

 راننده هم با سه سوت اومد پایین و درو براشون باز کرد و گفت : بفرماييد آبجی ها . فقط من نفهميدم که چرا آبجی هاشو اينطوری نگاه ميکرد . احتمالا مدت زياديست که آنها رو نديده . خلاصه اون آبجی ها سوار شدند ، راننده هم همون طور محو تماشای آبجيهاش بود .

 

جوانکی که ۲۰۶ دارد ، جلوی ما پارک کرده و با ماشينش حال ميکند ، والا ما خودمون  که پژو ۴۰۵ داريم اين قدر کلاس نميزاريم بعد اين جوجه فنچول تازه به دوران رسيده ، که ۲۰۶ اش ، نصف ۴۰۵(+۸) ما نميشه اين قدر پز ميده .

 

متوجه نشدم اون چرا بعد از ديدن سرنشينان عقب تاکسی ، به فکر فروش ماشين صفرش افتاد ، نوشته ای را به شيشه پشت ماشينش ميچسباند : فروشی کامبيز ، تلفن 0913161و بقيش بماند .

 

مسافرين صندلی عقب هم از من خودکار ميخوان ، لابد فهميده اند که من شخصيت فرهنگيه فرهيخته ای هستم و هميشه خودکار همراه دارم ، حدس ميزنم که سه نفری ميخواهند پولهايشان را روی هم بگذارند و ۲۰۶ را بخرند ، وگرنه شماره موبايل طرف رو ميخوان چيکار ؟

 

بالاخره يک مسافر ديگر از راه ميرسد و ظرفيت ماشين تکميل ميشود . پيرزنی چروکيده با صورتی پر از زگيل سوار ماشين ميشود . خودش را جمع و جور ميکند و با عشوه گری و با لحنی خاص به من ميگويد : آقا لطف کنيد فاصله رو رعايت کنيد !!! . تصديق ميفرماييد که همه را نفت ميگيرد ، ما رو راکتور اتمی ! ( انرزی هسته ای ...)

 

راننده محترم راه افتاد . او آدم خانواده دوستيست ، چون بيشتر از اينکه حواسش به خيابان باشد ، توی اينه آبجيهاشو ورانداز ميکرد . . همين خانواده دوستی او نزديک بود کار به دستمان بدهد ، که به خير ميگذرد ، آقای مسافر کش ، راننده ماشينی را که نزديک بود با آن تصادف کند را مورد تفقد خود قرار ميدهد ، از بستگان درجه اول او به نيکی ياد ميکند و او را ياد آنها مياندازد ، واژگانی که در مدح ايشان به کار ميبرد از آن واژه های به خصوص است . او حتی ملاحظه آبجيهايش را هم نميکند . صندلی عقبيها به او ميگويند : آقا شما چرا اينقدر لمپنيد . او هم که فکر ميکند قربون صدقه اش ميروند و کلی ذوق مرگ ميشود . اصلا راننده تو عالمی ديگری است ، او بر خلاف ديگران نه تنها از معطل شدن در ترافيک احساس ناراحتی نميکند ، بلکه آنرا مجال خوبی برای تميز کردن و تنظيم آينه هايش ميابد .

 

بالاخره مسافران صندلی عقب پياده ميشوند و راننده با چشمهايش آنها را بدرقه ميکند ، اون پيرزنه هم رفت عقب نشست . چند لحظه بعد که حواس راننده سر جايش مياد از او میپرسم : آقا اين کارتی که به شيشه چسبوندی : مامان من ديش دارم ، يعنی چی ؟

 

جواب ميدهد : آقا شما که غريبه نيستی ، مسافرکشی کفاف ، خرجم رو نميده ، واسه همين مجبورم يه شغل دوم هم داشته باشم ، پس نصاب ديش هم هستم وماهواره تنظيم ميکنم .اين کارته هم تبليغه ! چون نميتونم توی روزنامه و مجله آگهی بدم ، مجبورم تبليغ رو به صورت غير علنی و غير شفاف توی ماشينم انجام بدم و مشتريهامو اينطوری جذب کنم .شما هم اگه احتياجی به نصب و تعمير داشتی من در خدمتم .

 

اون پيرزنه هم از عقب گفت : آره مادر ماهواره چيزه خيلی خوبيه ، من يه دونه از اون ديجيتالياشو دارم ، و بيشتر برنامه های شبکه ايکس ايکس ال رو ميبينم ، از فی شن ها هم بدم نمياد .

 

من با حيرت و بهت پرسيدم : آقای محترم ، خانوم گرامی وقتی ما ۷ شبکه به اين جذابی داريم که آدم نميتونه يه لحظه چشم ازشون برداره ، آخه ديگه چرا ماهواره ؟ مگه شما نشنيدی ماهواره ادمو از راه به در ميکنه ، ماهواره ديدن کار خيلی بديه ، اوفه ، جيزه ، شما ميدونين با اين کارتون در بهشت بروتون بسته میشه؟

 

راننده هم گفت : ببين داداش اين قدر نميخواد تند بری ، ماهواره مثه چاقو ميمونه ، هم ميشه ازش خوب استفاده کرد ، هم استفاده بد ، اصلا شما ميتونی بعضی کانالاشو قفل کنی .

 

من هم که در اون موقع جو بسيجيت و امر به معروف اين چيزا گرفته بودم ، سريع گفتم : ببين برادر م ، اين مثله اين ميمونه ، که تو يک دختر خوشگل و مامانی رو بياری تو خونت ، بعد به همه بگی کسی حق نداره که بهش دست درازی کنه ، بعدشم شورت اهنی پاش کنی و ده تا قفل و زنجير هم بهش بزنی ، خب اين که نميشه ، چون يه بار ميبينی شيطون مياد گولت ميزنه ، بعدشم دست به دولت ميزنه و ..... ميری با دختره ......، برای ماهواره همين طوره ، وسوسه ميشی که بری قفل کانالها رو باز کنی و ...

 

راننده هم که بد جوری اعصابش از دست ما خورد شده بود ، همون بغل نگه داشت و گفت ، اصلا چه غلطی کردم به تو گفتم ، آقا من اصلا ماهواره نصب نميکنم ، اصلا ماهواره نگاه نميکنم ، من فقط ميشينم ۷ کاناله خودمونو ميبينم ، بعدشم گازو گرفت و رفت . البته من فهميدم که حرفهای آخريشو برای گمراه کردن من گفت ، من هم شماره ماشين اين رو هم برداشتم ، تا اينو اين دفعه به برادران مخلص و جان برکف بسيج بدم ، تا پوست کلشو بکنن ، تا ديگه فکر نصب ماهواره از سرش بره بيرون .

خب در پايان اين مطلب يک جمله از آدولف هيتلر :

 

همه ابر قدرتهای جهان از من ميترسند ، من از زنم ميترسم و زنم از سوسک .

 

نتيجه گيری اخلاقی : سوسک از همه موجودات وحشتناکتره .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 22:16  توسط ماشال کاشونی  | 

امروز یک انسان باشیم! فردا دیر است....

سرباز واقعی ولایت

به عشق و ایمان وفاداریم.......

*************************************

چال اسکندرون ؛ سند تاریخی هولوکاست

در اولین بخشهای جلد بیستم تاریخ برره - چاپ لهستان،با اضافات و تجدید نظر کلی - آمده است که خرزوخان با همدستی بابابزرگ دووبرره در یک شب زمستانی وبا استفاده از تاریکی شب ، در یک اقدام ضدبرره ای اقدام به حفر چاله ای تروریستی در ضلع غربی خانه بابابزرگ جان نثار که بر حسب تصادف نزدیک میدان کره بز هم بوده ، می کنند تا در یک فرصت مناسب 6000 تن از اهالی برره را در آن چاله سربه نیست کنند . - زیر عدد 6000 با ماژیک فسفری خط بکشید تا پی به عمق چند متری فاجعه ببرید.- بر اساس جدیدترین اسناد منتشر شده و حفاریهای باستانی بعمل آمده در اطراف چاله فوق الاشاره، بقایای گردنخود مورد استعمال خرزوخان و بابابزرگ دووبرره نشان می دهد که آنها پس از این کشتار فجیع ، بر سر چاله دسته جمعی اهالی بالابرره و پائین برره گرد هم می آیند و با استفاده از سرنگ مشترک اقدام به مصرف گرد نخود می نمایند.
صبح روز بعد و اینبار با استفاده از روز روشن ، خرزوخان و جد پدری دووبرره ،در محل فاجعه حاضر شده و اقدام به تکمیل الباقی جلد بیستم تاریخ برره می کنند تا آنرا هر چه سریعتر بدست آیندگان برسانند. و برای آنکه در تاریخ یاد نیکی از خود بیادگار جعل - بخوانید قرارداد - کرده باشند ،همه کاسه کوزه ها رو سر اسکندر مقدونی بیچاره که بی خبر از همه جا برای گذراندن 2 واحد کار آموزی به روستای همجوار - شرره - آمده بود ، می شکنند... و از این زمان به بعد بود که چاله - بخوانید گور - دستجمعی مجاور منزل جان نثار را چال اسکندرون نامیدند.
نیز در اوایل قرن بیستم که تاریخ نویسان بشدت از زور بیکاری خمیازه می کشیدند ، یه سیبیلوی اتریشی که بد جوری مخالف بیکاری فرهیختگان جامعه خصوصا از نوع مورخش بود ، تصمیم می گیره با همفکری و همکاری یکی که اونم مثل خودش از خالی موندن تاریخ اوایل قرن از صحنه های وسترنی ، حسابی کلافه شده بود ، یه الم شنگه ای راه بندازن که هم مورخها بیکار نمونن و هم بچه های بنی اسرائیل که بعد از اومدن به اینور آب و دبه کردن قول و قرارشون با حضرت موسی ، اینور و اونور دنیا پخش و پلا شده بودن که یه سرزمین بدون ملت پیداکنن ، به یه نون و نوایی برسن.
این شد که آدولف قصه ما با موسیلینی میرن یه ور جوب و فرانسه و انگلیس و ... میرن اونور جوب ! هی فحش میدن ، فحش میستونن تا بالاخره هیتلر قصه ما عصبانی میشه و تصمیم می گیره سگ و گربه های ولگرد لهستان رو بکنه تو گونی و بفرستتشون تو کوره های ادم سوزی - که به همین منظور تو قصه تعبیه شده بود - و در جهت اهداف زیست محیطی اونارو از بین ببره. بعدش از وجدان درد این کشتار تاریخی عطای روسیه و لنینگراد و... رو به لقاش بده و خودشو بکشه.
بعد چند سال، انگلیسی ها که نگو دستشون با سیبیلوی قصه تو یه کاسه بوده و ید طولائی هم تو تفکیک املاک و اصلاح نقشه های قدیمی خاور میانه داشتن بفکر می افتن تا کار نیمه تموم عمو آدولف رو تموم کنن و بچه های اسرائیل رو برگردونن سر خونه زندگیشون!!!. حالا این بچه ها از کنار رود نیل تا سیبری و آلاسکا رو چه جوری و با چه وسیله نقلیه ای طی کردن بماند.
این شد که چشم آبیهای نوع دوست بریتانیائی به پاس خدمات تاریخی خرزوخان - بابابزرگ دووبرره - اهالی نجیب بالابرره و پائین برره - مردم صبور شرره و همچنین تقدیر از دست اندرکاران سریال ، تصمیم می گیرن تا جلد بیستم تاریخ بره رو در یه کشور کاملا بی طرف - الزاما می تواند لهستان نباشد - بازنویسی و تجدید چاپ کنند تا ربط پیدا کردن پرتقال فروش و هولوکاست بر کسی پوشیده نماند.

نتیجه گیری اخلاقی:
استفاده از سرنگ مشترک می تواند عامل بروز جنگ اول و دوم جهانی و ظهور تروریسم باشد.
بخاطر شنیدن چندتا فحش بی تربیتی نباید سگ و گربه رو بجای آدما کرد تو کوره.
برای اثبات وجود هولوکاست همین بس که نام آن چند بار و پی در پی بین پرتقال فروشهای محله ما رد وبدل شده است.

تحقیق و پژوهش:
پیدا کنید پرتقال فروش را...

این مطلب از اینجا نقل قول شده!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 21:17  توسط ماشال کاشونی  | 

جکای +18 نگی چرا به من نگفتی؟؟

سلام... ما هم بعد از یه سفر کوتاه مدت دوباره اومدیم با کلی جک جدید اما فعلا

 

به همین قدر قناعت کنید....

 

در ضمن مطلب قبل رو پسر بد نوشت نه من ( شخص شخیص ماشال کاشونی)!!!

 

منتظر نظرات قشنگ یا زشت شما هم نیستیم!

 

يارو حاجيه قرار دادگاه داشته، نميدونسته چجور لباسي بپوشه. حاج‌آقاي حجره كناري

بهش ميگه: حاج‌آقا، يك دست لباس كهنه رنگ و رو رفته بپوش كه قاضيه دلش به حالت

كباب شه. ازون طرف حاج‌آقاي حجره روبرويي بهش ميگه: حاج آقا يك دست لباس نو و ترتميز

 بپوش كه اونجا قاضيه حساب دستش بياد با كي طرفه! حاجيه گه گيجه ميگيره،

 آخر ميره از يكي از رفقاي قديميش (كه به ضرورت جكي(!) ترك هم بوده) ميپرسه:

آخر ما چي بپوشيم. تركه بهش ميگه: ببين حاج‌آقا، بگذار برات يك داستان بگم:

 يك روزي يك دختري ازدواج ميكنه، نميدونسته واسه توي حجله چي بپوشه.

 مادرش بهش ميگه يك پيرهن دراز و محجوب بپوش برو تو، ولي خاله‌اش بهش ميگه:

 نه دخترم، يك دامن تنگ و كوتاه بپوش. حاج‌آقا شاكي ميشه،

 ميگه: مرتيكه حجله رفتن اون زنيكه چه ربطي به دادگاه من بدبخت داره؟!

 تركه ميگه: حاج‌آقا ربطش اينه كه تو جفتش توفير نميكنه چي بپوشي..

 درهرحال آخرش كونت ميگذارن!

 

***

يك روز 3 تا دراكولا نشسته بودند اولي گشنش شد گفت من رفتم چيزي بخورم.

 بالهاشو باز كرد و فششششششش رفت و بعد از 5 دقيقه برگشت تموم دهانش خون آلود بود

دوستاش گفتن كجا رفتي؟ گفت اون ساختمون بلند را ميبينيد؟ گفتند آره

 گفت رفتم طبقه سوم يك دختر خوشگل آنجا بود خونشو خوردم.

 دومي دهنش آب افتاد و گفت: ما هم رفتيم و فشششششش بال زد رفت و بعد از 5 دقيقه

 برگشت دهنشو صورتش پر از خون بود. بقيه گفتن كجا رفتي؟ گفت اون ساختمان بلند اولي

 هيچي اون برج بلند دومي را ميبينيد؟ گفتند آره. گفت:رفتم اونجا دو تا دختر خوشگل بودن

خون هر دو تاشون رو خوردم. سومي كه ترك بود ديد عجيب كم آورده هيچي نگفت و فيشششش

 بال زد و رفت. 20 دقيقه گذشت اون دو تا ديدند دراكولا تركه آمد آقا سر تا پا خون.

 فكشون كش آمد گفتن: بابا ايولا كجا بودي؟ تركه گفت: واللا اون ساختمون بلند اولي هيچي

 اون برج دومي هم هيچي اون برج سوي رو ميبينيد؟

اون دوتا گفتند: آره. تركه گفت: خوب من نديدم....!

 

***

 

زن تركه داشته تو خيابون ميرفته، دكمه روپوشش باز بوده، يك پستونش هم مثل آفتاب درخشان بيرون!

يارو حزب الله يه مياد بهش ميگه: زنيكه جنده! درست كن لباستو! زنه نگاه ميكنه به روپوشش،

 ميزنه تو سرش ميگه: اوا خدا مرگم بده! باز بچه رو تو اتوبوس جا گذاشتم!

 

***

يه هفته قبل از جنگ آمريكا با عراق، تو يه جلسه مطبوعاتي، بوش با كالين پاول نشسته بودن،

 بوش طوريكه انگاري توجهي به خبرنگارا نداره رو ميكنه به طرف پاول و ميگه:

 پاول جون تو جنگ با عراق ميخوايم طوري حمله كنيم كه حداقل يه ميليون زن و بچه عراقي

با يه زن خوشگل مو بلوند چشم آبي فرانسوي رو به خاك و خون بكشيم!

يهو تموم خبرنگارا داد ميزنن، زن خوشگل مو بلوند فرانسوي رو واسه چي ميخواي بكشي؟

بوش بدون اينكه به خبرنگارا نگاهي بندازه به پاول ميگه:

 نگفتم اگه يه ميليون عراقي هم بميره كسي به تخمشم نيست!

 

***

 

یه روز تو اخبار به زنا ميگن شوهراتونو بفرستيد براي کمک به بوسني زنا به شوهراشون ميگن

 بريد ولي قبول نميکنن براي همين زنها تصميم ميگيرن برن بر عليه شوهراشون تظاهرات کنند

 در تظاهرات ميگن: يا که ميريد به بوسني يا شب جمعه کس نيست
مردا ميگن: ما نميريم به بوسني به کيرمون که کس نيست

 

 ***

به يه نفر گفتن چه وقتي خيلي ضايع شدي گفت:يه روز دختر خالم بهم زنگ زد گفت: بيا خونه خاليه!!

منم خوشحال شدم رفتم. در و که باز کردم ديدم کسي نيست! دختر خالم گفت:

 من ميرم تو اتاق تو هم 5 دقيقه ديگه بيا تو!! منم 5 دقيقه بعد رفتم تو ديدم همه ميگن

تولد نولد تولدت مبارک. بعد به طرف ميگن خب چه ربطي داشت! ميگه: اخه لخت رفته بودم تو

 

***

 

يه ترکه ميره داروخونه ميگه اقا يزيد دارين! ميگه يزيد چيه؟!!ما يزيد نداريم.

ترکه ميگه هموني که مي زارن سر اونجاشون ديگه!!!!!

مرده ميگه با با اسمه اون که کاندومه با با!!

ترکه ميگه ايلده من نيميدونم هر چي جلوي اب و بگيره يزيد ديگه!!

 

***

 

يه مسيحيه با يه تركه قرار ميزارن زن همديگر رو بكنن! تركه به زنش ميگه:

 يارو كه اومد اتاق بهش بگو يا عيسي مسيح ! طرف پشيمون ميشه!

 زنه همين كار رو ميكنه و مسحيه پشيمون ميشه!
از اون طرف مسيحيه به زنش ميگه هر وقت تركه اومد تو اتاق بهش بگو يا علي!

 طرف شرمنده ميشه نميكنه! تركه ميره تو اتاق زن مسيحيه زنه ميگه يا علي!

تركه شلوارشو در مياره ميگه : علي يارت! لنگو بده بالا!!!!!!!!!

 

***

 

قاضي به شاهد كه يه ترك بود ميگه: لطفا" بريد تو جايگاه شهود و كتاب انجيل رو بگيريد دستتون

و قسم بخوريد كه راست ميگين. تركه ميره جايگاه شهود و انجيل رو ميگيره دستش و بلند ميگه:

 اين تو كون آدم دروغگو!!!!!!!

 

***

 

مسؤل خوابگاه دخترا همه دخترا رو جمع مي‌كنه، ميگه: ديشب يه مرد اومده بوده تو خوابگاه.

 همه ميگن: واااي... يكي ميگه: هه هه هه...! مسؤل خوابگاه ميگه: اينطور كه فهميديم اين

 مرده رفته بوده تو اتاق يكي از دخترا. همه ميگن: واااااي... يكي ميگه: هه هه هه...!

 مسؤل خوابگاه ميگه: تازه، يه كاپوت هم پيدا شده. باز همه ميگن: وااااااي... يكي ميگه:

 هه هه هه...! مسؤل خوابگاه ادامه ميده: ولي گويا اون كاپوت سوراخ بوده.

 همه ميگن: هه هه هه... يكي ميگه: واااااي

 

***

 

تركه با خانومش ميره پيش دكتر. ميگه: آقاي دكتر من يه مشكلي دارم، روم نميشه بگم.

 دكتره ميگه: عزيزم بگو، مسئله اي نيست. تركه ميگه: آقاي دكتر من بلد نيستم با خانمم

 ازون روابط برقرار كنم! دكتره ميگه: بابا اين كه كاري نداره، خوب خانوم مي‌خوابند زير،

 شما مي‌خوابي رو، بعد هم شما آالت تناسليت رو مي‌كني تو آلت تناسلي خانوم.

 تركه ميگه: آقاي دكتر من اين چيزا رو نمي‌فهمم. اگه ميشه شما يه بار اينكارو انجام بديد،

 من ببينم ياد بگيرم. دكتره ميگه: باشه و زنه رو مي‌خوابونه رو تخت، لباساش رو در مياره،‌

 تا دسته مي‌كنه. كارش كه تموم ميشه، تركه ميگه: آقاي دكتر اگه ميشه بگذاريد منم يه بار

 امتحان كنم ببينيد خوب ياد گرفتم يا نه. خلاصه تركه هم ميفته رو زنه واساساً‌ ترتيبشو ميده.

 قضيه مي‌گذره، تا بعد از يكي دوهفته،‌ باز دكتره مي‌بينه تركه و زنش اومدن تو مطب.

 مي‌پرسه: ‌دوباره مشكلي پيش اومده؟ تركه ميگه: والله آقاي دكتر، مي‌بخشيد،‌ بنده شرمندم.

من اونكاري كه شما اون سري يادم داديد رو يادم رفته! اگه ميشه يك بار ديگه نشونم بديد.

 باز دكتره يك دست اساسي ترتيب زنه رو ميده و بعدش دوباره تركه امتحان مي‌كنه ببينه

ياد گرفته يا نه! خلاصه اين قضيه چند هفته پشت سر هم تكرار ميشه. يك روز دكتره و رفيقش

 داشتن از خيابون رد ميشدن كه تركه ودوستش رو اون طرف خيابون ميبينن. دكتره به رفيقش

 ميگه: اون يارو رو ميبيني؟ ازون تركاي خره! هر هفته زنشو مياره مطب ما مي كنيم!

 تركه هم به دوستش ميگه: اون يارو دكتره رو ميبيني؟ خيلي پخمست!

 هروقت خانوم بلند مي كنيم مكان نداريم، ‌مي بريم مطب اين مي كنيم

 

***

 

 زنه ميره پرنده فروشي، ميگه: من يك طوطي باهوش ميخوام. يارو ميبردش جلوي يك قفس،

 ميگه: خانم اين باهوش ترين طوطيه كه من تاحالا ديديم. زنه به طوطيه ميگه: سلام طوطي.

 طوطيه ميگه: سلام خانم! زنه ميگه: من اگه تو رو بخرم و ببرم خونه، بعد فردا با يه آقايي بيام خونه،

 تو چي ميگي؟! طوطيه ميگه: ميگم سلام جنده خانم!! زنه بهش بر ميخوره و ميگه: واه!

چه طوطيه بي ادبي! من اينو نميخوام! يارو فروشندهه ميگه: خانم شما اصلاً ناراحت نباشين.

 من دو هفته باهاش كار ميكنم، اخلاقش درست ميشه. خلاصه زنه دو هفته بعد مياد،

 به طوطيه ميگه: سلام طوطي. طوطيه ميگه: سلام خانم. زنه ميگه: من اگه تو رو بخرم و ببرم خونه،

 بعد فردا با يه آقايي بيام خونه تو چي ميگي؟! ميگه: ميگم سلا م خانم. خوش اومدين آقا!

زنه ميگه: اگه با دو تا آقا بيام چي؟! طوطيه ميگه: سلام خانم،‌ خوش آمدين آقايون! زنه ميگه:

 اگه با سه تا آقا بيام چي؟! باز طوطي همونو ميگه. خلاصه همينجور تعداد آقايون زياد ميشه

 تا ميرسن به شيش تا آقا. يهو طوطيه شاكي ميشه، برميگرده به فروشنده ميگه:

 ببين حمید آقا! نگفتم خانم جندست

 

***

به تركه ميگن چرا به دخترت تجاوز كردي؟ ميگه پسري كه درس نميخونه بايد خوارشو ....!

 

***

 

حکيمی دختران خود را نصيهت ميکرد و گفت: دختران به دو چيز ننازيد

۱-پرده بکارت

۲- مهريه بالا

که اولی به کير راستی و دومی به تخم چپی بند است

 ***

يه تركه ميره بالاي پل عابر پياده ميگه خب من خر » من نفهم. آخه مگه شما اينجا رودخونه ميبينيد كه پل زديد

***

يكروز تهرانيه داشت با اتوبوس ميرفت مسافرت شب تو اتوبوس رفت يه چيزي رو گذاشت تو گوش راننده برگشت راننده رنگش پريدبعد از چند لحظه باز هم رفت پيش راننده بعد از چند لحظه راننده با عصبانيت زد بغل همه گفتند چي شده گفت بابا يكسره به من ميگه بزن تو يك ماشين يا چپش كن تا كمي بخنديم..

***

به تركه ميگن اگه تو دريا كوسه دنبالد كنه چيكآر ميكونى ميگه ميرام رو درخت !
ميگن تو دريا درخت نيست!
ميگه مجبورام _ مجبورام میفهمی یا نه!!!!!

***

و اما شاه جک این پست:

يك روز تركي به پزشك مراجعه ميفرمايد من انگل دارم دكتر براي ديدن انگل با چراق قوه به چونش نگاه ميكند ترك گوز میده دكتر ميه چرا گوز دادی بي ادب؟ترکه میگه تو مرام ما نيست كه كسي براي ما چراغ بزند وما بوق نزنيم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 9:12  توسط ماشال کاشونی  |