چه می کنه این ماشال کاشونی..... تر و تازه :: بفرما
ترکه میره نون بربری میخره از جلوی نونوایی لواشی رد میشه ،
میبینه نونها دارن تو دستگاه میچرخند به یارو میگه:
اقا چقدر میگیری این بربری من هم یه دور سوار شه
***
ترکه میره دکتر میگه: آقای دکتر من و خانومم بلد نیستیم با هم ازون روابط برقرارکنیم!
دکتره میگه: جانم این که کاری نداره، (همون موقع دو تا گربه رو میبینه که تو خیابون
سخت مشغولند) میگه: مثلا اون دو تا گربه رو تو خیابون نگاه کن، ببین نره
واستاده پشت، مادهه واستاده جلو و... خلاصه اساس کار رو توضیح میده. بعد از یک مدت،
دکتره ترکه رو تو خیابون میبینه، ازش میپرسه: خوب معاشقه خوب پبش میره؟ ترکه میگه:
خیلی عالیه آقای دکتر. فقط من نمیدونم چرا هروقت ما میایم یک کاری بکنیم،
مردم جمع میشند، دست میزنند، صوت میکشند!
***
ترکه نشسته بوده تو تاکسی، همینجوری که داشتن میرفتن یه دفعه یک بادی از جهت نامساعد
از یکی از خانمای مسافر در میره. راننده تاکسی هم از اون تهرونیای با مرام بوده، زود میگه:
خانمها، آقایون! میبخشید، من امروز غذای باد دار خوردم، دست خودم نبود. ترکه قضیه رو
میفهمه، خیلی خوشش میاد. با خودش میگه: عجب آدم با مرامیه، دمش گرم! خلاصه یکم
میگذره، خانم دوباره تلنگشون در میره. رانندهه باز زود میگه: خانمها، آقایون شرمنده،
دست خودم نبود. ترکه با خودش فکر میکنه: اینجوری نمیشه، من جوان آذربایجانم، باید غیرت
خودمو نشون بدم. ایندفعه که این خانم بگوزه، من گردن میگیرم. هرچی منتظر میشه دیگه
بادی از خانم در نمیره، تا اینکه میرسه به مقصد و باید پیاده میشده. همینطور که داشته پیاده
میشده، میگه: خانمها، آقایون! من از شما معذرت میخوام، از این به بعد هروقت این خانم گوزید،
بدونید من بودم!
***
ترکه تو یک مسابقه شرکت کرده بوده، بهش میگن اگه بتونی اون شیری که تو اون قفسه رو بکشی،
برای جایزه، میتونی بری اون دختره خوشگل که تو اونیکی اتاق هست رو بکنی. ترکه میگه:
بابا اینکه کاری نداره! خلاصه میره تو قفس شیره، بعد از دو سه ساعت کشتی گرفتن،
خیس عرق میاد بیرون، میگه: حالا باید کی رو بکشیم؟!
***
یک پیرزنه میخواسته بره مجلس ختم، چشمش خوب نمیبینه، اشتباهی در خونه همسایه
رو میزنه. از قضا تو اون خونه هم سه تا پسره فیلم سوپر دیده بودن و اساسی راست کرده بودند.
پیر زنه میپرسه: ننه جون اینجا مجلس ختمه؟ میگن:آره ننه، اونم چه مجلسی! خلاصه میارنش
تو خونه و سه ساعت اساسی میکننش. وقتی کارشون تموم میشه، پیرزنه همینجور که داشته
بندوبساطشو جمع میکرده که بره، برمیگرده میگه: ننه جون، مدیونید اگه شب سه و هفت
و چهلم اون مرحوم منو دعوت نکنید!
***
ترکه میره دکتر میگه: آقای دکتر تخمم درد میکنه، دکتر دست میزنه میگه: الان چه احساسی داری؟
میگه: دکتر جون دوست دارم ادامه بده!
***
ترکه تو یه مسابقه نقاشی شرکت میکنه تو جهان اول میشه، میان یه هیئت از ایران میفرستن
ببینن چی کشیده. میبینن یه مرد لخت کشیده که یه ماسک رو دهنشه، یه شاخه گل دستشه
و یه کاندوم هم رو کیرشه! میرن از کارشناسای خارجی میپرسن: بابا این چه افتضاحیه؟
آخه شما چطور اینو برنده اعلام کردین؟! میگن: این پیام داره: اون ماسک یعنی خودشو
از آلودگیها دور کرده، اون گل نشانه طبیعته، اون کاندوم هم نشانه مبارزه با بیماریهای
جنسیه. بعد میرن پیش ترکه میگن: منظور شما از این نقاشی چی بود؟
میگه: والله ما فقط میخواستیم بگیم که کس کردن با کاندوم مثل بو کردن گل با ماسکه!
***
یک لاشیه سوار ماشین بوده، همینطور که داشته میرفته، یهو میبینه جلوتر نیرو انتظامی
داره ماشینها رو میگرده. یهو یادش میفته که تو کیفش یک کیر مصنوعی داره، از ترسش
سریع کیره رو از پنجره پرت میکنه بیرون. تو ماشین بغلی دو تا ترکه داشتن واسه خودشون
میرفتن که یهو کیره از جلو ماشینشون رد میشه. یکیشون به اون یکی میگه:
غضنفر این چی بود؟! میگه: فکر کنم پشه بود! یارو میگه:
اَاااه...! ولی عجب کیری داشتها
***
یه بابایی چکش تو قزوین برمیگرده میفته زندون، با خودش میگه الان اینا ترتیب ما رو میدن،
بگذار یکم خالی ببندیم، بلکن بترسند. شروع میکنه میگه: آره من دو نفر رو خفه کردم،
تو یک درگیری سه تا پلیس کشتم، شیش تا بی معرفت رو تو یک شب کاردی کردم،
همین دیروز هم یک نالوطی رو با ساطور کشتم! یارو قزوینیه بهش میگه:
بالام جان تو ما رو هم کشتی!
***
یارو دهاتیه میخواسته بره تهران، رفیقاش بش میگن: جواد رفتی اونجا افه مفه(!) یاد بگیریها!
میگه: باشه. میره شهر و کاراشو میکنه، وقتی میخواسته برگرده میره پیش یکی از این تهرونیا
میگه:های به ما افه مفه یاد بده ما بریم دهات خودمون بچهها حال کنن! تهرونیه مگه: باشه،
بگو دوش! یارو میگه: دوش، تهرونیه میگه: بشین سرش برو شوش! یارو هم حال میکنه
و میره ده خودشون رفیقاشو جمع میکنه میگه: بیاین افه یاد گرفتم، بگین دوش. میگن دوش،
هر چی فکر میکنه یادش نمیاد بقیش چی بود، میگه: خلاصه کیرم تو کونتان!
***
کنفرانس بین المللی شناخت طبیعت انسان بوده، اول انگلیسیه میاد میگه: انسان قائم به ذاته
و یک ساعت سخنرانی فلسفی میکنه. بعد هندیه میاد میگه: روح انسان بر جسمش مستولیه
و اون هم دو ساعت سخنرانی میکنه. نوبت ترکه میشه، میاد پشت میکروفون، میگه:
اصولاً انسانها همه یا کونیند یا کس خل!! همه ملت سر وصداشون در میاد که: یعنی چی آقا؟
این حرفا چیه تو کنفرانس تخصصی؟ ترکه میگه: صبر کنید! من ثابت میکنم! اشاره میکنه
به یه بابایی میگه: برای مثال آقا شما بیا بالا. یارو میره بالای سن. ترکه میگه:
قربان اگه به شما بیست میلیون دلار بدن کون میدین؟! مرده میگه: نه که نمیدم!
ترکه میگه: خوب کس خلی دیگه!
***
روباهه بچه شیره رو میکنه. بچه شیره هم گریه کنان میره پیش باباش میگه: بابا جون!
یکی منو کرد! شیره میگه: غصه نخور بابا، من دهنشو سرویس میکنم. فرداش یه تابلو میزنه
که هرکی بچه منو کرده بیاد شهردارش کنم! روباهه هم میره به گرگه میگه بیا تو برو بگو تو کردی،
که تو رو شهردار کنه. گرگه هم خر میشه میره میگه من کردم شیره هم میبنددش به درخت،
میگه: همه حیوونهای جنگل بیان بکننش. نوبت روباه که میرسه، گرگه سرشو با ناراحتی
بر میگردونه. روباهه هم بش میگه: هوی رفیق! چیه از اون وقت که شهردار شدی دیگه تحویل
نمیگیری؟! (( ماشال ::>> خیلی بی مزه بید نه؟))
***
یه تهرانیه و یه اصفهانیه و یه ترکه داشتن کنار خیابون میشاشیدن. یه دفعه نیرو انتظامی
میرسه، به تهرونیه میگن: مرتیکه! داری چی کار میکنی؟! میگه: دارم مرگ بر شاه مینویسم.
میگن خوب اشکال نداره. به اصفهانیه میگن: تو داری چه غلطی میکنی؟!
میگه دارم مینویسم: استقلال آزادی جمهوری اسلامی! بازم میگن خوب اشکالی نداره.
نوبت به ترکه میرسه، هول میشه نمیدونسته چی بگه، میگه: آقا والله من سواد ندارم،
بیا خودت بگیر هر چی میخوای بنویس!
***
یه زن مسیحی میره پیش یه آخونده میگه من میخوام مسلمون شم. آخونده بهش میگه:
شما الان تشریف ببرید، بعد از اذان مغرب برگردید، مراسم مسلمون شدن اون موقع انجام میشه.
خلاصه زنه میره و شب برمیگرده. آخونده میبردش تو اتاق پشتی، بهش میگه:
شما بفرمایید لباساتونو در بیارید، تا مراسم رو اجرا کنیم. زنه میگه: فکر میکنم اشتباه
متوجه شدید، من میخوام مسلمون بشم چرا باید لخت شم؟ میگه: خواهر اشتباهی نشده.
هرکاری مراسم ویژه خودش رو داره! خلاصه زنه با شک و تردید لخت میشه.
بعد آخونده میگه: حالا بیاین در آغوش اسلام!
***
پسره خیلی تخس بوده و دهن بابا ننه و در و همسایه رو سرویس کرده بوده.
خلاصه آخرش مامانش شاکی میشه میبردش پیش یه روان شناس که از قضا
از همشهریای آذربایجانی بوده. میگه: آقای دکتر این پسر من خیلی اذیت میکنه،
پدر مارو دراورده، اصلا حرف گوش نمیده، زده تلویزیون رو خراب کرده،
شیشه همسایه رو شکسته، ماشین صاحب خونه رو آتیش زده. دکتره میگه:
خانم شما برین روی اون تخت لخت شین تا ببینیم چیکارش میتونیم بکنیم!
زنه میگه: آقای دکتر من گفتم پسرم شیطونه شما میخواین منو معاینه کنید؟
دکتره میگه: خانم شما بفرمایید لخت شین! بنده چهل و پنج ساله که پزشک روانشناسم.
زنه باز میگه: آقای دکتر! شما مثل اینکه متوجه نشدید، من میگم پسرم اذیت میکنه.
دکتره میگه: بله خودم میدونم ولی همچین بچه ای رو باید مادرشو گایید!
***
تو سبزهوار یک آخوند خالی بندی بوده که تعصب خاصی هم به حضرت عباس داشته.
این بابا هرسال سر ماه محرم بالای منبر یک دروغ شاخدار میگفته و آبروی مسجد رو میبرده.
یک بار قرار بوده واسه محرم بره بالای منبر، شب قبلش ریش سفیدای مسجد جمع میشن،
میگن چی کار کنیم؟ این باز میره سرمنبر خالی میبنده، آبروی ما رو میبره. آخرش قرار میشه
که یه نخ ببندن به خایههای طرف، هر وقت خیلی ضایع کرد، نخه رو بکشند تا حواسشو
جمع کنه و حرفشو درست کنه. خلاصه فردا شب میره سرمنبر و شروع میکنه به خطابه.
یخورده که میگذره دور برش میداره و میگه:...آره حضرت عباس شمشیرش رو کشید
ده میلیون آدم رو کشت! ملت پشت صحنه زود نخه رو میکشن، میگه یه میلیون نفر،
باز میکشن، میگه صدهزار نفر، دوباره میکشن. آخونده شاکی میشه میگه:
به حضرت عباس اگه خایههام رو هم بکنید از صد هزار پایین تر نمیام!
***
خوب خوندین حال کردین جون ماشال یه نظر بدین..... یا این زیر یا دست چپ